پیاده آمده ام بی چارپا و چراغ بی آب و آینه کوله بارم پر از گریه های فروغ است پر از دشتهای بی آهو کوله ام سنگین و دلم غمگین است اما تو دلواپس نباش نیامدم که بمانم تنها به اندازه ی نمباره ای کنارم باش تمام جاده های جهان را به جستجوی نگاه تو آمده ام پیاده باور نمی کنی ؟ پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من حالا بگو در این ترکم تنهایی مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟ ღღღღღღღღღღღღღღღღღ سلام مریم هستم 19 ساله دانشجوی نرم افزار خیلی خوش اومدی قربونه تو
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و يک برگ سفيد يک دنيا حرف ناگفتي و يک بغل تنهايي و دلتنگي درد دل من در اين کاغذ کوچک جا نمي شود در اين سکوت بغض آلود قطره کوچکي هوس سرسره بازي مي کند و برگه سفيدم عاشقانه قطره را به آغوش مي کشد عشق تو نوشتني نيست در برگه ام ، کنار آن قطره يک قلب کوچک مي کشم وقت تمام است برگه ها بالا
دویدی تا به معلم برسی ، خوشحال اجازه گرفتی تا درس را پیشاپیش او درس دهی و معلم متفکرانه اجازه داد و تو خوشحال تر با شیطنت نگاهم کردی. وسط کلاس رسیدی و ژست معلم ها را گرفتی ولی معلم ترجیح داد از تو سوال کند. تو دلگیر از تصمیمش با نیشخند سر را به زیر انداختی و من همچنان عمیق نگاهت می کردم. همانگونه که سر را پایین برده بودی با دو چشم کنجکاوت هم را نگاه می کردی و از همه بیشتر مرا. معلم پرسید: بگو واکنش بازگشت چگونه است؟
لب ورچیدی و نیم نگاهی به من انداختی و آهسته گفتی: واکنش بازگشت بر دلهای غمگین که غلظت بی وفایی آن بیشتر از غلظت وفاست پدید می آید. واکنش بازگشت بر دلهای غمگین و در دمای بغض در فشار شکست با توجه به عواملی مثل خاطره انجام می شود.
معلم خوشحال پرسید: بگو تغییرات آنتالپی برای شکست چگونه محاسبه میشود؟با همان لحن در حالیکه که نگاهی دوباره به من انداختی گفتی:تغییرات آنتالپی برای شکست های مختلف اختلاف چندانی ندارد. آنچه نتیجه و حاصل می دهد ، افسردگی است. تغییرات آنتالپی برای شکست هایی که در مرحله عشق یعنی با پیوند قلبی که محکم ترین پیوند است بسیار ناراحت کننده است. سطح انرژی در اوایل پیوند بسیار بالاست و در انتهای آن آنقدر کم است که باید از مقدار آن چشم پوشی کرد. در نتیجه تغییرات آنتالپی برای آن منفی است و منفی در حال و هوای عشق یعنی جدایی، یعنی مرگ روزهایی که به امید از صبح به شبشان می رساندیم.
سکوتی سرد کلاس را فرا گرفته بود. آنچه در چشمان ما موج می زد اشک بود. معلم پرسید: چه وقت دمای عشق به انتها رسیده؟ بیشتر از ابتدای راه عشق است؟ متفکر ماندی. حس کردم فراموش کردی. به تو لبخند کمرنگی زدم یکهو فریاد زدی: فهمیدم! و آهسته ادامه دادی: دما شدت فشار انگشتان بر بغض گلو یا دلتنگی قلب را نشان می دهد و ادامه دادی عشق به انتها رسیده آنچه دارد صدای لرزان، چشمان گریان و آه های طولانی است. عشق به انتها رسیده سوداگران خون را به کرسی سلطنت می نشاند و تاجران عشق را محکوم به اعدام می کند.عشق به انتها رسیده به سخنان طبیب گوش نمی کند به تکان های لب او نگاه می کند و این نگاه به آن سوی دنیای نیستی ها و به خاطرات تلخ جدایی پرتابش می کند. معلم سرش را تکان داد و دلخور گفت: کامل نبود.
با دلشوره دستهایت را مشت کردی و با نگاه به سقف کلاس سعی کردی به یاد آوری. معلم از کنار تو گذشت و به سوی من آمد. دست روی شانه ام گذاشت و گفت: تو کاملش کن...
همان گونه که به چشمهای تو خیره شدم بلند شدم و گفتم: فراموش کردم. بچه ها و تو به من خندیدند و من دلگیر از تو، دانش آموزان و معلم سر به زیر انداختم و بعد معلم به من گفت: نگاه چیست؟
با اینکه نگاهم کردی ولی سرت را آهسته تکان دادی به منزله اینکه نمی دانی. حتی دیگر دانش آموزان سعی نکردندبه کمک ما برسند و من و تو تنها جواب سوالهای سخت معلم را باید می دادیم. معلم با شدت از من سوال کرد: بغض چیست؟ سرم را تکان دادم. از تو پرسید: شکست چیست؟ جوابی ندادی. از من پرسید: غرور چیست؟ باز سرم را تکان دادم. از تو پرسید: جدایی چیست؟ تو فریاد زنان سرت را در میان دستانت گرفتی و فریاد زدی: من نمی دانم ... نمی دانم ... تو گریه کنان همپای معلم و دانش آموزان و همپای من گریه کردی و من دلگیر از معلم پرسیدم: عشق چیست؟
سرش را تکان داد. حتی او هم نمی دانست عشق چیست! و تو گریه کنان از کلاس بیرون رفتی ولی او به من اجازه نداد که به دنبال تو بیایم. تو از مدرسه اخراج شدی و من دلگیر از اینکه دیگر تو را نمی بینم و چه سخت بود. خواستم بدوم، خواستم به دنبالت پرواز کنم، خواستم صدایت بزنم، فریاد بزنم ... ولی معلم نگذاشت. می گفت: تا فرانگیری که نگاه چیست، بغض چیست، شکست و غرور چیست نباید به خود اجازه دهی به دنبالش بروی و من گریه کنان همچنان که هیچ کدام از دانش آموزان به دلداری ام نشتافتند نشستم.
من مردود هزار ساله عشق هستم. من باید تاوان نداشتن تو را پس دهم و بدان اکنون، نگاه تو بغضم را دو چندان کرده و شکست را با مزه تلخ غرور چشیدم و اکنون جدایی را احساس می کنم ...
مي روم خسته و افسرده وزار سوي منزلگه ويرانه ي خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده وديوانه ي خويش مي برم تا كه در آن نقطه ي دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لكه ي عشق زين همه خواهش بي جا تباه مي برم تا ز تو دورش سازم زتو ،اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك آه،بگذار بگريزم من ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد واز شاخم چيد شعله ي آه شدم ،صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ،خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل
زود زودی ! دیر دیرم من یه آواز اسیرم تو مثه ماه هلالی ! نازنین ! جای تو خالی زیر ضربه های رگبار تشنه ام ! تشنه ی دیدار من رو به خاطره نسپار نگو رویای محالی ! نازنین ! جای تو خالی خیسم از حضور بارون من رو از سرما نترسون توی چله ی زمستون لحظه ی تحویل سالی ! نازنین ! جای تو خالی بی تو گریون با تو شادم ای علاقه ی دمادم سیب جادویی آدم مجرمی اما زلالی ! نازنین ! جای تو خالی وقتی بودی زنده بودم دل از اینجا کنده بودم مثل یه پرنده بودم حالا تو شکسته بالی ‚ نازنین ! جای تو خالی مثه رقص برگ زردی به شهاب شب نوردی خواب دیدم که برمی گردی توی کنج خوش خیالی ‚ نازنین ! جای تو خالی